![]() |
![]() |
|
| ای خدا با کوه غم هام چه کنم ؟؟؟ |
|
رفتنت
رفتنت را ديدم تو به من خنديدي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط ربه کا |
|
|
سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست می داشت ، اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره ها کمی دشوارتر است، غرورش را بیش از من دوست دارد . هراسی نیست (( ما دل و دیده سپردیم به طوفان بلا ))
عزیزم یک گذر کوتاه از بن بست های سرگشتگی، لااقل از مثل هیچکس و ... به هر عابر غریبه یا آشنایی خواهد گفت که: آدم های آمده و نیامده این دنیا کم کم در کارنامه این زندگی سراسر نشیب و فراز مُهر مردودی نزده اند . امتحان ها را یا باید گرفت یا باید داد، اما افسوس آن کسی که دیروز عاشقیمان برگه ام را تا نقطهء آخرش با دقت تصحیح می کرد نمی دانم چرا گذرا نمره ام را با مداد سیاه پایین برگه می نویسد و دیگر هیچ . نمی دانم چرا امروز قصه هایی که تلخ است ولی حقیقت است و در آن صحبت از امروز آمدهء عاشقی و فردای نیامدهء فارغی است باورم شده است . نمی دانم چرا کسی که چند روز طولانی بهار با یک لحن آرام نقره ای خواست چیزی برایم بنویسد نامش را در عالم بیگانگی جا گذاشت و نمی دانم چرا مثل آن روزهای گیلاسی و نرم و آرام زودتر از رسم همیشه از من رنجید و تمام حرفهایش را پشت (( تو را به خدا نرنج )) پنهان کرد . بی پرده گفت ، آن چه نباید می گفت . نمی دانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده ترین شیشه های دوردست رویاهای دلم را ترزاند مرا به جرم برتری احساس بر عقل متهم می کند و نمی دانم چرا کسی که خودش در پاسخ نامه ای که تمام ملاک زیبایی زندگیم شد ، حسادتش را برای رسیدن قشنگ ترین بهانه دانست حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ایراد میگیرد و نمی دانم چرا همه چیز اولش خوب است . تابستان اولش خوب است ، گیلاس اولش خوبست ، عشق اولش خوبست و زندگی هم اولش . چرا که هیچ چیز را نه می دانی ، نه می فهمی و اگر بدانی چقدر دانستن بد است هرگز دلت نمی خواهد که بزرگ شوی تا بدانی و بفهمی . من دوست ندارم به قدر پلک بر هم زدن یک گل سرخ نیمه باز برنجی و دوست ندارم با این چند سطر پاسخ آشفته دست روی نقطهء امتداد عشق بگذارم و با دست آویز مشتی خاطره که نمی دانم یادت هست یا نه ، اجازهء یکهفته تحمل بگیرم ، اما تمام آرزوی بودنت ، ماندنت و خواندنت به خاطر تولدی بود که نه روز تولد من است ، نه روز شکفتن تو . شاید روز آغاز هردویمان باشد . من هم دوست دارم درست بر عکس دیروز عاشقیمان خیلی بیشتر از تو، کاریش هم نمی شود کرد این احساس است که هنوز با وجود تمام رنجش ها در قلبم حکم می راند و فرمانروایی می کند و من گمان می کنم همیشه حرف ، حرف اوست . من دری که با کلید آن تو را شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلان دنیا مرا به جرم راندن عقل از پنجرهء تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرات می گویم خیلی پررنگ تر از دوست داشتن تو ، دوستت دارم اما نه مثل قدیم . من مدتهاست که هر چه می گذرد بی دلیل بیشتر دوستت دارم اما این بار نه مثل مجنون ، نه مثل لیلی و نه مثل تمتم آن هایی که با جهت یابی علت اسطوره شدند تنها مثل خودم ، مثل امید ، تا هر وقت که بخواهی دوستت دارم . من همان امید روزهای اولم ، با این تفاوت که بیشتر دوستت دارم نه این که خودت نخواهی ، آن وقت هم توی دلم دوستت دارم بی آنکه بدانی . مراقب چيزهايي كه شكستند و كاريشان هم نمي شود كرد و مراقب أنهايي كه هنوزهم مي شود مانع شكستنشان شد ، باش ، باز هم برايت مي نويسم اما اين بار ديگر كافيست .
آسوده تر از آغاز سطر های اول |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 3:22 قبل از ظهر توسط ربه کا |
|
|
نمی دونم من از كجا شروع كنم
به كی بگم دردِ دل و نمی تونم
ولی می گم،شايد دلم آروم بشه
شايد با غربت صدام،بارون بگيره هميشه
نمی دونم اصلاً الآن سردرگمم
تو لحظه های زندگی،ساكت و بی تلاطمم
دلم می خواد خودم باشم،امّا كسی نمی ذاره
دلم می خواد حرف بزنم،با اون كه باورم داره
دلم می خواد يكی بياد،راهو بهم نشون بده
راهو نشون منو اين،گلای مهربون بده
دلم می خواد كه هيچ موقع،يكی فراموشم نشه
خوبياشو يادم نره،اون شمع خواموشم نشه
دلم می خواد اگه يه روز،يكی دوستم داشته باشه
هميشه عاشقش باشم،هميشه عاشقم باشه
دلم می خواد كه بدونی،زندگی آسون نمی شه
زندگی منم يه دَف،راحت و آروم نمی شه
اينم دلم می خواد بگم،دوستام زيادن وليكن
كسی يادم نمی كنه،همشون بی وفا شدن
خودم می خوام بازم بگم،ولی دلم نمی ذاره
قلم می گه بسه ديگه،يكی هست كه دوستت داره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط ربه کا |
|
|
مالک کلبه رویا صاحب چشمای ابری حقیقت داره که با من واسه همیشه قهری؟ شاید از یه جاده دور رسیده واست یه مهمون دیگه کار دست تو داده این دل خیلی پریشون دوس دارم تمومه دنیا یه شبه از هم بپاشه اگه اون قلب زلالت از دسم رنجیده باشه عشق ار غوانیمونو مه غم اگه بگیره اگه این دیونگی رو چشای تو نپذیره اگه تو به هر بهونه دوس داری ازم جدا شی اگه این واست یه بنده دوس داری ازش رها شی و.اسه نوشتن از تو دائم کم اوردم از حسودی تو رو دست خدامونم نسپردم اینا معنیش عاشقیه نه که لایق تو بودم ولی یک دنیا میدونن که من عاشق تو بودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط ربه کا |
|
|
* به نام انکه فانوس عشق را در ظلمت قلبم جای داد*
شب مستی را بهانه کردم تا صبح تا کسی نداند من عاشق کیستم با بغض کال در پناه یک التماس بارانی تو را می خوانم در لابه لای دامن پر چین شب با حضور مهتاب و قلم تو را میخوانم تو را میخوانم تا که اگر امدنت نزدیک است بگو تا زمین و زمان را فرش راحت کنم سینه ام را میشکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت مینویسم سلام بر تو که لطیف تر از بارانی و سرخ تر از گلهای محبتی و زیباتر از شاخسار عشقی میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و انگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم انقدر بوسید مش تا خسته شد خسته از بوسیدن پیوسته شد خواست تا لب پر شکوه واکند لب نهادم بر لبش تا بسته شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط ربه کا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| به عشق مردن باید زندگی کرد |
|
|
RSS
|